|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از استاد بهروز یاسمی :: 2 گرچه در دورترين شهر جهان محبوسم از همين دور ولی روی تو را میبوسم گرچه در سبزترين باغ، ولی خاموشم گرچه در بازترين دشت، ولی محبوسم خلوت ساکت يک جوی حقيرم بیتو با تو گستردگی پهنه اقيانوسم ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه! من چرا اينقدر از آمدنت مأيوسم؟ ...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از برهان بیگ زاده :: 2 تو مظهر رحمان و رحیمی ای دوست
سرّ الفی و لام و میمی ای دوست ما گمشدگان وادی ظلمت و تو راهی و صراط مستقیمی ای دوست *** با یاد تو هر چه بود بر باد شده ست با تو نفسم شعله ی فریاد شده ست روزم تو... شبم تو... خواب و بیداری تو... انگار که عالم حسن آباد شده ست
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
4
نظر
:: از جناب شیخ اجل :: 2 هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم به هوش بودم ازاول كه دل بكس نسپارم شمايل تو بديدم نه صبرماندو نه هوشم حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصيحت مردم حكايتست به گوشم مگر تو روي بپوشي و فتنه بازنشاني كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم من رميده دل آن به كه در سماع نيايم كه گر به پاي درآيم به دربرند به دوشم بيا به صلح من امروز در كنار من امشب كه ديده خواب نكردست از انتظارتو دوشم مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم به زخم خورده حكايت كنم زدست جراحت كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن سخن چه فايده گفتن چو پند ميننيوشم به راه باديه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از مولانا :: 2 ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
2
نظر
:: از استاد بهروز یاسمی :: 2 غریبه آمده بود آشنا شود با من و از مسیر مقدر جدا شود با من به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند به درد بی دینی مبتلا شود با من خدای کودکیش را کنار بگذارد خودش خدا بشود یا خدا شود با من به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد ز قید کهنه عادت رها شود با من بدل به من بشود من بدل به او بشوم برای چند شبی جا به جا شود با من! برای معرکه گیری غریبه تنها بود در این مکاشفه می خواست ما شود با من خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود که باز وارد یک ماجرا شود با من * * * غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او دوباره وارد یک ماجرا شدم با او هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او برای آتش بازیش یک نفر کم بود به او اضافه شدم من دو تا شدم با او به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد که خود روانه راه خطا شدم با او * * * هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از مرحوم قیصر :: 2 حالا که نگاه می کنم دلم میسوزه که چرا در آرشیوم شعر از قیصر زیاد نیست. همین دو هفته پیش یکی از رباعیهاشو گذاشتم ولی بس نیست... بس نبود... نمی دونم چه باید کرد ولی حداقل الان می خوام دو سه تا کار از کاراش رو بذارم تا بخونین. باور کنین دلم داره می سوزه... نمی تونین بفهمین چرا ولی من قیصر رو از نزدیک میشناختم. خیلی دوستش داشتم... اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟ هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟ سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد --------------------------- قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! ----------------------------- دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد چکچک، چکچک......چکار با پنجره داشت؟! ----------------------------- این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد. ---------------------------- و گذشت روزهای استاد و گذشت و گذشت و گذشت و گذ... روحش شاد.
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
2
نظر
:: از نویسنده :: 2 انا لله و انا الیه راجعون ... و قاف حرف آخر عشق است؛ آنجا که نام کوچک من آغاز می شود ... مرحوم قیصر امین پور
حرفهای ما هنوز ناتمام، باز هم همان حکایت همیشگی؛ ای دریغ و حسرت همیشگی! یکی از غزلهای خودش رو به روحش تقدیم می کنم: سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهى بخواهید، اینک گواه همین زخم هایى که نشمرده ایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر از این دست عمرى به سر برده ای
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از مهدی رحیمی :: 2 هی دست می رود به کمرها یکی یکی وقتی که می رسند خبرها یکی یکی خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا وقتی که می رسند پسرها یکی یکی باب نیاز باب شهادت در بهشت روی تو باز شد همه درها یکی یکی سردار بی سر آمده ای تا که خم شوند از روی دارها همه سرها یکی یکی رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما مشت پر قضا و قدرها یکی یکی رفتی که بین مردم دنیا عوض شود درباره بهشت نظرها یکی یکی در آسمان دهیم به هم ما نشانشان آنان که گم شدند سحرها یکی یکی آنان که تا سحر به تماشای یادشان قد راست می کنند پدرها یکی یکی
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از استاد قیصر امین پور :: 2 نه از کفر و نه از دین می نویسم نه از مهر و نه از کین می نویسم دلم خون است می دانی برادر؟ دلم خون است از این می نویسم
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از عليرضا بديع :: 2 چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بی دوست پريشان ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان مجموعه ناچيز من آشفته او باد آنکس که وجودم همه از اوست پريشان دست و دل من بر سر این سلسله لرزيد در جنگل گيسوی تو آهوست پريشان آرامش دريای مرا ريخته بر هم ماهی که پريخوست... پريروست... پريشان... با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم با دوست پريشانم و بی دوست پريشان
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از احسان بیگ زاده :: 2 یکسال گذشت عاشقی سوخت مرا چون هیزم روی آتش افروخت مرا انکار نکن! از طرف چشم تو بود تیری که به دیوار جنون دوخت مرا
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
5
نظر
:: از علیرضا منجذب :: 2 پرید بی که استغاثه ی شاخه ها را بشنود تنهایی به اثبات بیهودگی پیوند درخت و پرستو [] پرید گیج گونه تا لبه ی خورشید تنهایی بی که ببیند اشاره ی آویزان « برگرد...» را بر انگشت برگ [] پرید از ماندن خسته از درخت از آسمان همیشه آبی از تکراری تکراری تکراری تکراری... بی که به خاطر بیاورد درخت مانده استغاثه ی شاخه ها تنهایی تنهایی تنهایی...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از فراز لاری :: 2 کمتر شو از این روی به آن رو با مـن چون آینه ، بی پرده سخن گو با من این دایـره ، پـایـیـز و زمستـان دارد رفـتــار نکـن مثـل پرستـو با مــن آنسو که تویی خواب مهیاست و روز تاریکـتـرین حادثه این سو با مـن چون پیچک همسایه که هر سو بخزد دل با دگری داری و گیسو با مـن در چشمم اگـر چه آرزویی نشکفت گلرنگ ترین خیالِ خوشبو با من یکبـار بیـا و روبـرویـم بـنـشـیـن چون آینه، بی پرده سخن گو با من
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
6
نظر
:: از محمدعلی جوشایی :: 2 روز گرسنگی سرمان را فروختیم نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن پس مانده های پیکرمان را فروختیم از ترسِ پیرکُش شدنِ ریشــهای کثیف سر شاخهی تناورمان را فروختیم غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص ما کودکانه باورمان را فروختیم در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما پیراهن برادرمان را فروختیم دروازه، باز و بسته چه توفیر میکند؟ وقتی نگاهِ بر درِمان را فروختیم
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از مهدی جهاندار :: 2 نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود مستي هنوز از سر يارب نرفته بود مي سوختم در آتش و از دست روزگار تبَّت يدي' ابي لهبٍ ، تب نرفته بود گفتم كه ذكر يارب خود را عوض كنم از خاطرم تمامي مطلب نرفته بود اياك نعبد شد و اياك نستعين اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود دستي نوشت نام تو را : نون والقلم حتي قلم به سمت مركب نرفته بود ناگه ستاره اي بدرخشيد و ماه شد مستي هنوز از سر يارب نرفته بود نام تو با پيامبران نسبتي نداشت گويي به بندگان مقرب نرفته بود مثل من و تو بنده اي از بندگان عشق يعني به هيچ ملت و مذهب نرفته بود آمد بهار من كه قرار از دلم ربود آمد نگار من كه به مكتب نرفته بود فالي زدم به خواجه و خواب از سرم پريد نزديك صبح بود ولي شب نرفته بود
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از سید مهدی موسوی :: 2 ... من سوختم که مرد بسازم برای تو ترکیب عشق و درد بسازم برای تو ...
برهان، ،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از برهان بیگ زاده :: 2 هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني من مي شناسمت بلدي مبتلا كني من می شناسمت تو همان حس رفتنی و مانده ام که با من خسته چه ها کنی تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات در حسرتم مرا به درونت رها کنی من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو... انگار گفته اند تو باید دعا کنی انگار گفته اند بهشت برین تو باش تا در قنوت آخر من ربّنا کنی * من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو من قانعم به هر چه برايم سوا كني آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
4
نظر
:: از برهان بیگ زاده :: 2 امسال عيدها به که تحويل می شوند وقتی که چشمها همه تعطيل می شوند اين کفتران که دور سرم چرخ می زنند بعد از تو دسته دسته ابابيل می شوند ديگر نمی شود به تو هم اعتماد کرد وقتی برادران همه قابيل می شوند وقتی که گرگ های برادرنمای من در پیش چشمهای تو جبریل می شوند * هر چند الکنم و همين واژه های گنگ از قرنهای لکنت تشکيل می شوند من خواب ديده ام که همین گریهواژهها روزی همه به قافيه تبديل می شوند وقتی مرا صلیب در آغوش خود کشید اين شعرها غزل غزل انجيل می شوند
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از برهان بیگ زاده :: 2 آنگاه آنچه فکر نمی کرده ایم شد
آغاز داستان الف لام میم شد * بیچاره خواست قد بکشد تا بهشت خود ناگاه ریسمان الهی دو نیم شد * نفرین از آسمان خدا بر زمین چکید شیطان عزیزتر شد و آدم رجیم شد دست عصای معجزه ها ناگهان شکست ابلیس جای حضرت موسی کلیم شد قابیل باز در ابراهیم جان گرفت کودک به خون نشست و بابا یتیم شد دستی که خواست نطفه بکارد به اشتباه لغزید و رفت و گم شد و مریم عقیم شد * * * فریاد زد: «خدای من! امروز جمعه است؟!» اما نوار قلب زمین مستقیم شد...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
1
نظر
:: از حسين منصور حلاج :: 2 در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
4
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |